تبليغاتX
بی تویک روزدراین فاصله هاخواهم مرد
شهرعشق

 

به چشمان پري رويان اين شهر

به صداميدميبستم نگاهي

مگريك تن ازاين ناآشنايان

مرابخشدبه شهرعشق راهي

به هرچشمي به اميدي كه اين اوست

نگاه بي قرارم خيره ماند

يكي هم زين همه نازآفرينان

اميدم رابه چشمانم نمي خواند

غريبي بودم وگم كرده راهي

مراباخودبه  هرسويي كشاندند

شنيدم بارهاازرهگذاران

كه زيرلب مراديوانه خواندند

ولي من چشم اميدم نمي خفت

كه مرغي آشيان گم كرده بودم

زهربام ودري سرميكشيدم

به هربام ودري پرميكشيدم

اميدخسته ام ازپاي ننشست

نگاه تشنه ام درجستجوبود

درآن هنگامه ديداروپرهيز

رسيدم عاقبت آنجاكه اوبود

دوتنهاودوسرگردان دوبي كس

زخودبيگانه ازهستي رميده

ازاين بي درد مردم رونهفته

شرنگ نااميدي ها چشيده

دل ازبي همزباني ها فسرده

زحسرت پاي دردامن كشيده

به خلوت سربه زيربال برده

دوتنهاودوسرگردان دوبي كس

به خلوت گاه جان باهم نشستند

زبان بي زباني راگشودند

سكوت جاوداني راشكستند

مپرسيداي سبكبالان مپرسيد!

كه اين ديوانه ازخودبه دركيست؟

چه گويم ازكه گويم باكه گويم!

كه اين ديوانه  راازخودخبرنيست

به آن لب تشنه ميمانم كه ناگاه

به دريايي درافتد بيكرانه

لبي ازقطره آبي ترنكرده

خوردازموج وحشي تازيانه

مپرسيداي سبكبالان مپرسيد

مراباعشق اوتنهاگذاريد

غريق لطف آن دريا نگاهم

مراتنهابه اين دريا سپاريد...

www.hamtaraneh.com


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 ساعت 19:9 توسط مرجان |


آخه چطوردلت اومدتنهام بذاري وبري،آخه مگه حرفي زدم زخم زبوني من زدم؟

آره همش بهونه بودمسئله يارديگه بود،دلت هوايي شده بود،كارم ازتوگذشته بود

بروبايارت عزيزم  رهاكن اين تن منو الهي صدساله بشه عشق قشنگت عزيزم

امايه قول بهم بده،يارتوتنهانذاري كه مثل من اسيربشه آواره ازخونه بشه

منم يه قول بهت ميدم يه روزفراموشت كنم قلبموسنگيش يكنم عشقتوخاكستركنم

اگه يه روزخواستي گلم كسي رونفرينش كني بگوكه مثل من بشه زجرجدايي بكشه

3799160-lg.jpg


|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 ساعت 21:18 توسط مرجان |


شب سردی است ومن افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست وچراغی مرده

میکنم تنها از این جاده عبور دورماندند زمن آدمها

سایه ای ازسردیوارگذشت٬ غمی افزودمرابرغمها

فکرتاریکی واین ویرانی بی خبرآمدتابادل من قصه هاسازکند پنهانی

نیست رنگی که بگویدبامن اندکی صبرسحرنزدیک است

هردم این بانک برآرم ازدل ٬وای این شب چقدرتاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل٬ غم  من لیک غمی نمناک است

Click for Full Size View


|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 12:29 توسط مرجان |


شب سردی است ومن افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست وچراغی مرده

میکنم تنها از این جاده عبور دورماندند زمن آدمها

سایه ای ازسردیوارگذشت٬ غمی افزودمرابرغمها

فکرتاریکی واین ویرانی بی خبرآمدتابادل من قصه هاسازکند پنهانی

نیست رنگی که بگویدبامن اندکی صبرسحرنزدیک است

هردم این بانک برآرم ازدل ٬وای این شب چقدرتاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل٬ غم  من لیک غمی نمناک است


|لينك مطلب| نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387 ساعت 12:29 توسط مرجان |


چندی است که دلتنگتراز تنگ بلورم

باکوه غمت  سنگ ترازسنگ صبورم

اندوه من اندوه تراز دامن الوند

بشکوه تراز کوه دماوند غرورم

یک عمرپریشانی دل بسته به مویی است

تنهاسرمویی زسرموی تودروم

ای عشق به شوق توگذر میکنم ازخویش

توقاف قرار من و من عین عبورم

بگذاربه بالای بلندتو ببالم

کزتیره نیلوفرم وتشنه نورم....


|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 23:58 توسط مرجان |


Image hosting by TinyPic


|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 14:55 توسط مرجان |


تو کجایی تا ببینی لحظه هام بی تومیمیرن

نم نم چشمام چه ساده بارونو از سر میگیرن

کوله بارم خستگی بود اینو تو خوب میدونستی

گفتی تا ابد میمونی اما افسوس نتونستی

به خدا داشتم میرفتم خیلی پیش از رفتن تو

تو بودی گفتی بمونم توی قاب هوس تو

حالا حتی یاد مهرت زده قلبمو شکسته

عشق به اون روزهای رفته پر پروازمو بسته

کاشکی چشماتو نداشتم هرم داغ دستای تو

دل من تنها میمونه بی عبور نفس تو

من چه ساده چه خیالی دلمو بهت سپردم

میدونستی نمیمونی پس چرا خواستی بمونم؟

چرا اشکامو ندیدی ندیدی دارم میمیرم

مگه تو نگفته بودی من دوباره جون بگیرم ؟

دیگه تو نیستی ببینی غم واسم شده عبادت

میدونم بی تو میمیرم اما خوب سفر سلامت

نفسم بی تو میگیره من بازم تنها میمونم

اما برنگرد دوباره نمیخوام با تو بمونم


|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 ساعت 14:45 توسط مرجان |


دوباره دل هوای با تو بودن کرده     

نگو این دل دوری عشق تو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن  

همه آرزوهام با رفتن تو مردند

حالا من یه آرزو دارم تو سینه   

که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم   

           آخه تو رنگ چشات قیمت دنیا رو دیدم

توی هفت آسمون تو تک ستاره منی   

         به خدا نازه دو چشماتو به دنیا نمی دم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه 

که دوباره چشم من تو رو ببینه


|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 23:29 توسط مرجان |


 

همه عاشق میشن اما همه عاشق نمیمونن

چراآخراین کهنه غزل رونمیخونن

خیلی ازما نمیدونیم عاشقی گاهی فریبه

گاهی وقتاعشق حتی واسه عاشقاغریبه

خیلی وقتا یه خیاله یه امیداشتباهی

یه توهم رسیدن وقتیکه اول راهی

عشق اگه همیشگی بود٬یانصیب همه میشد

نه غزل بودونه کینه ختم این همهمه میشد

نرسیدن یه نشونه روی پیشونی عاشق

اگه تلخه اگه شیرین همه ارزونی عاشق

گاهی ازجنس یه عادت٬گاهی دیروز٬گاهی فرداست

گاهی هرروز وهنوزه٬گاهی پنهون٬گاهی پیداس


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 12:12 توسط مرجان |


 

تمام روزدرفکرم دویدی٬تمام شب تورادرخواب دیدم٬درون قصه هاوخوابهایم٬تورامن خسته وبی تاب دیدم٬

چرادیگرنمیخندی بهارم؟!چرالبخندراازلب پراندی؟!چراسردی؟!چرااینقدرغمگینی؟!چرارفتی ودرخوابم

نماندی؟؟؟؟


|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386 ساعت 22:39 توسط مرجان |


دنیا میگذرد .حتی درختانی که ریشه هایشان دراعماق زمین جاخوش کرده اندازاین جاده میگذرنددریاهها وکوهها نیزمثل بادمیگذرند .من وتوهم یک روزغریبانه ازاینجا میگذرینم .چراایستاده ای؟ اگردل به راه ندهی وقدم درجاده نگذاری همیشه ساکن خواهی ماند سنگین ازگردوغباری کهنه. اگرقرارباشدکه بی هیچ حرکتی بایستی تانسیم وبادوطوفان تنت رابیهوده صیقل بدهندبایک برگ سفیدچه فرق داری؟ برگی که درآن شعری عاشقانه نوشته نشده باشد همان بهتر که درشعله های پاییزبسوزد. دهانی که یکبار به دوست نگوید ((دوستت دارم)) ویکباردرکوچه باغهای عشق ترانه نخواندچه ارزش دارد؟

من خیلی پیش ازاین شایدمیلیونهاسال قبل آن موقع که ماه هنوزجوان بودوبه پیشانی خورشیدچین وچروک نیفتاده بود گل سرخی بودم درخواب مادرم. من به همه ی باغهای دنیاسرمیزدم. وقتی باران میباریدمهربان میشدم . من سراسیمه دنبال کسی میگشتم که اولین بارعشق راتلفظ کرد. دنبال اولین انسان عاشق. کسی که عشق رادرکاسبرگ غنچه ها ریخت تاازخوشحالی بشکفند. کسی که برای اولین بارعشق رادرنامه ی عاشقانه ای نوشت وبه پای کبوتربست.من میگویم حتی سنگهاوصخرهها هم عاشق میشوند.هواهم عاشق میشود.ابرها٬ آبها٬ جلبکها٬ گلها٬ جنگلها٬ دشتها وکویرها همه وهمه عاشق میشوند. کاش میتوانستیم صدای عشق رابشنویم. کاش میتوانستیم عشق راببینیم.کاش میتوانستیم عشق راببوییم وبی وقفه ازاوبگوییم. من میگویم بی عشق هیچ گیاهی نمیتواند بروید.هیچ شاعری نمی تواندسخن بگوید هیچ قلبی نمیتواند بتپد هیچ پرنده ای نمیتواندپربگیردوهیچ بارانی نمیتواندبرپشت بامها فروببارد بی عشق هیچ نامه ای به پایان نمیرسدبی عشق همه نگاهها سرداست همه ی دستهاخاموش است همه کوچه هابن بستند. وهیچ کسی درانتظاردوست بی قراروملتهب به جاده ی روبروچشم نمیدوزد وبارها به ساعتش نگاه نمیکند . راستی عشق چه ساعتی به دنیا آمد؟؟؟؟؟؟


|لينك مطلب| نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 14:33 توسط مرجان |


دلا شب ها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین می گذاری

 

تو صاحب درد بودی ناله سر کن

خبر از درد بی دردی نداری

 

بنال ای دل که رنجت شادمانی ست

بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست

 

میاد آندم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

 

میاد آندم که عود تارو پودت

نسوزد در هوای آشنایی

 

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد,عشق ورزد,اشک ریزد

 

به فریادی سکوت جانگزا را

بهم زن در دل شب های و هو کن

 

وگر یاری فریادت نمانده

چو مینا , گریه پنهان در گلو کن

 

صفای خاطر دل ها ز درد است

دل بی درد همچون گور, سرد است

 


|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 14:44 توسط مرجان |



|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 ساعت 14:21 توسط مرجان |


 

دلم محکوم این وابستگیهاست

حصاری درهمیشه خستگیهاست

به تعدادتمام سنگ دنیا

درونش قصه ی بشکستگی هاست

سالهادرعزلت خودزیستم وباسکوت وتنهایی زندگی ام خوگرفتم. فراموش کردم که من هم میتوانم قلب

کسی راازآن خودکنم. توآمدی٬ آمدی وبا آمدنت درقلبم هنگامه ای ازعشق برپاکردی٬ مراسوزاندی و

خاکستر وجودم را به بادسپردی تابه مامن همیشگی عشاق برساندو من قلبم رابه توهدیه دادم.

پس بمان ....بمان ویادواره ی غمهایم رابا سنگ عشق بشکن ونابودکن ٬ دستم رابگیروازبدیها و

شرارتها دورم کن٬ که من باتوهستم وبا توخواهم ماند. 

میگه ماه مال منه...راست میگه؟!؟!


|لينك مطلب| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 12:7 توسط مرجان |

زندگی...

زندگی دفتری از خاطره هاست

خاطراتی شیرین ـ

خاطراتی مغشوش ـ

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گسلد :

یک نفر در شب "کام" ـ

یک نفر در دل "خاک"

یک نفر همدم خوش بختی هاست ـ

یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم ـ

عمرمان می گذرد

وز سر تخت مراد ـ

پای بر تخته تابوت گذاریم همه

ما همه همسفریم

کاروان می رود آهسته به راه

مقصدش سوی خداست

همه از سوی خدا آمده ایم ـ

باز هم رهسپر کوی خداییم همه

ما همه همسفریم

ما همه همسفریم


|لينك مطلب| نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 11:41 توسط مرجان |


اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دریچهء تنهاییم
زیر بالشهای خیس از گریه ام
هوای تازه ندارم
کافی نیست ؟
منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟
اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان

بعد دعاهایم آمین بگویند ؟
نه عزیز دلم !
هیچ اتفاق مهمی نمی افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شیشهء اعتماد عجیبم

جز به خواب رفتن هوس یک قدم زدن
زیر آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترین ردیف شمشادهای خیابان

آره ... حسرت ديدن چشم هاي تو داغونم كرد 

منتظری بمیرم تا برگردی ؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟


|لينك مطلب| نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 20:28 توسط مرجان |


فکر کردم آسمان را می توان تسخیر کرد

آب اقیانوس را با آه خود تبخیر کرد

فکر کردم رفتنت را می توان از یاد برد

هیچ دانستی ؟

دلم را رفتن تو پیر کرد

 کاش میشد هیچ کس تنها نبود

کاش میشددیدنت رویانبود

من دعاکردم برای بازگشت

دستهای تو ولی بالا نبود

گفته بودی که فردا میرسی

کاش روز دیدنت فردا نبود

 چرا اینگونه باید ساده باشم

دلی جای نگاهی داده باشم

به امیدی که پایی گذاری

برای تو تمام جاده باشم


|لينك مطلب| نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 0:35 توسط مرجان |

عشق من.....

عشق من از من گذشتی خوش گذر

                                   بعد از این حتی تو اسمم را نبر 

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

                                  دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار بشنو از من پند

                                  بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

                                 عشق دیرینه گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود


|لينك مطلب| نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 0:34 توسط مرجان |

جاده بی وفایی


|لينك مطلب| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 11:30 توسط مرجان |


 

به حیلت گری خنجر از پشت زدند

به خونم به نامردی انگشت زدند

گره کردم به کارم سر انگشتشان

تبسم به لب تیغ در مشتشان

ندارم هراسی ز نیروی مشت

مرا ناجوانمردی خلق کشت

محبت کردم به نامرد بسی

محبت نشاید به هر ناکسی

تهی دستی و بی کسی درد نیست

که دردی چو دیدار نامرد نیست


|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 19:25 توسط مرجان |



|لينك مطلب| نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 ساعت 13:25 توسط مرجان |


TinyPic image

|لينك مطلب| نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 ساعت 21:55 توسط مرجان |